
خو
خون مي رود از ديده در اين کنج صبوري اين صبر که من مي کنم افشردن جان است « ابتهاج »
دلم تنگ است ، بغض عجيبي گلويم را مي فشارد ، نمي دانم چرا همواره آرزوي باربستن از اين دنيا را در سر مي پرورانم ! چرا هر لحظه براي مرگ ثانيه شماري مي کنم ؟! تا به اين اندازه مي دانم که به پوچي نرسيده ام اما .......