تبليغاتX
پُـــلِ گـِـــرِتـــس
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ××× آدم آورد در این دیر خراب آبادم

نمی تونم چیزی بنویسم

هیچ چیز زبان حالم نیست بجز این اشعار

 


دل تنگم

 من آن ابرم كه مي خواهد ببارد
 دل تنگم هواي گريه دارد
 دل تنگم غريب اين در و دشت
 نمي داند كجا سر مي گذارد

حسرت پرواز

چند ياد چمن و حسرت پرواز كنم
 بشكنم اين قفس و بال و پري باز كنم
 بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
 من هنوز آرزوي فرصت پرواز كنم
 خار حسرت زندم زخمه به تار دل ريش
 چون هواي گل و مرغان هم آواز كنم
بلبلم ، ليك چو گل عهد ببندد با زاغ
 من دگر با چه دلي لب به سخن باز كنم
سرم اي ماه به دامان نوازش بكذار
 تا در آغوش تو سوز غزلي ساز كنم
به نوايم برسان زان لب شيرين كه چو ني
 شكوه هاي شب هجران تو آغاز كنم
 با دم عيسوي ام گر بنوازي چون ناي
 از دل مرده بر آرم دم و اعجاز كنم
بوسه مي خواستم از آن مه و خوش مي خنديد
 كه نيازت بدهم آخر اگر ناز كنم
سايه خون شد دلم از بس كه نشستم خاموش
 خيز تا قصه ي آن سرو سرافراز كنم

 

مرگ روز

مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
 دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
 خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
 چون من بخند خرم و خوش اين چه شيوناست ؟
 ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
 تو مي روي به حجله و من مي روم به گور

هوشنگ ابتهاج

 عنوان مطلب هم یکی از اشهار آقای ابتهاج است به نام درد گنگ

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 2:54  توسط مهجور  | 


حرفى برا گفتن ندارم این شعرهمه چیز رومیگه

زندگی

چه فكر مي كني؟
كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته اي ست زندگي
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
 به بن رسيده راه بسته اي ست زندگي ؟
 چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب دركبود درههاي آب غرق شد
هوا بد است
 تو با كدام باد مي روي؟
چه ابر تيره اي گرفته سينه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمي شود
تو از هزاره هاي دور آمدي
 در اين درازناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
 در اين درشتناك ديولاخ
ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صدئاي تيشه هاي توست
چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
 چهدارها كه از تو گذشت سربلند
 زهي سكوه فامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
 هنوز آن بلنددور
 آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور
 كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
بيفتي از نشيب راه و باز
 رو نهي بدان فراز
 چه فكر مي كني ؟
جهان چو آبگينه شكسته اي ست
كه سرو راست هم در او شكسته مي نمايدت
جنان نشسته كوه دركمين درههاي اين غروب تنگ
زمان بي كرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج
به سان رود
 كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست زنده باش

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 2:40  توسط مهجور  | 

مرحوم حمید حمیدی خواننده کُرد زبان

مرحوم حمید حمیدیمرحوم حمید حمیدی


وقتی اسمت را می شنیدم به وجد می آمدم ، وقتی صدایت را می شنیدم تمام دردهایم را فراموش می کردم و محو در صدای اهورایی ات می شدم ، صدایی که همواره پر از درد بود ولی درمان هر دردی ! و احساس پاکی که هنگام خواندنت انسان را با خود به آسمانها می برد ،

رفتی ولی صدایت همچنان نوازشگر روح و روان و آرامشی بر آلامم بوده و هست ! رفتنت را قبل از پرواز به آسمان خبر داده بودی ، نمی دانم ولی این نیز حکمت الهیست

همیشه آرزوی دیدنت را در دل داشتم ولی هرگز ندیمت ! و الان پس مدتها که از رفتنت گذشته من نیز آرزوی سفر کرده ام ، قفس تنگ دنیا بالهایم را شکسته و پر پروازم را گرفته ، حتی نای پریدنی نیز ندارم ، دیگر نمی خواهم بمانم !

به قول خودت

 گیانائهستیرکان مات و  نه وین         ستاره ها مات و مبهوتند

ده لیی پاکی چه سپی زه وین        گویی به زمین چسبیده اند

بزه له سه ر لیوان قاتن                   لبخندی بر لبها نمانده

ئینسانه کان کش و ماتن               انسانها کیش و مات شده اند

فه رهه نگ و زانین بی قه دره         فرهنگ و دانش بی ارزش شده

دیگر جای ماندن نیست ! دست و پا زدن کافیست! ای کاش حال که با آرامش به خواب ابدی رفته ای دست نوازی بر روی چشمان خسته ما نیز بکشی تا شاید در آن دنیا تو را ببینم

! منتظرم دوست خوبم


ماردین تنها پسر مرحوم حمید حمیدیمرحومحمید حمیدی

 ماردین حمیدی

تنها پسر مرحوم حمید حمیدی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 2:1  توسط مهجور  | 

 

در ميان کوچه هاي کثيف و تنگ در دل شهري عجيب و غريب ، سر گشته و مغرور در اوج تنهايي . در روز های آغازين طبيعت خبر مرگ زندگانی به گوش میرسید ، در اوج وحشت ونا اميدي ، در غربت بزرگ ميان هيچ هاي امروزي ، درپشت ديواري رو به غروب آفتاب ، آن جا که چشم حسودان و بد خاهان سوي ديدن ندارد جايي که حتي زمان حق حضور نداشت . مکانش همچو محراب تو را به بالا هدایت می کرد ، غنچه اي شکفت بود  ... زيبا بود بسيار زيبا بود! بوي زندگي مي داد ؛ ديدنش زندگي بخش بود و بويدنش شادي بخش ! غنچه اي که دست هيچ نامردي را لمس نکرد بود. تازه بود به تازگي آهي که از ته دل مي آيد و آماده شکفتن. سرخ به سرخي لب کودکي زيبا و ظريف به ظرافت اشک چشمان من و باريشه ، ريشه اي  به استحکام  ريشه سروي بلند .

همه مردم شهر سياه در خواب بودند ، خوابي هميشگي و سنگين آنچنان سنگين که حتي صداي ناله من آن را نشکست همه جا در سکوت مرگ فرو رفته بود وتاريک بود . حسی غریب مرا متوجه موجودی می کرد، انگار درخواب سايه ها کسي بيدار بود . آن که نفرت من بود . رنگش سياه تر از گناه من ، کثيف تر از لجن سايه ها و شکلش با دو چشم سرخ ، پر از آتش دهانش چرکين و انباشته از حسادت ، گوشهايش مانند گوشهاي سگ تازي ، زشت و کشيده ، رنگ سفيدِ آلوده گوشهايش قيا فه ناموزونش را بد ترکيب تر جلوه مي داد ، صورت سياهش پر از چين و جروک و  دود و کينه و نا اميدي  و نفرت بود  قد کوتاه و پشت خميده اش خساستي ابدي داشت ، دستان آويزان و کشيده که در پشتش روي زمين ولو و سنگين بر زمين کشيده مي شد پر از خشم بود و پاهايش که در نيم تنه وحشت آور او فرو رفته حيواني دهشناک و عجيب را به تصوير مي کشيد . آري شيطان که لعنت خدا بر او باد  بيدار بود ودوستانش نيز از بيداري او بيدار ...

در امتداد دستان رازش سیاهی پیدا شد ، کسی که از جنس خود شیطان بود ، هم رنگ و هم بویش ، نفرت کم کم  داشت سوی چشمانش را از من می گرفت ،

چشمان شومشان به هم خيره شد . چشمانشان مالامال از خشم و دشمني خاموشي بود . شيطان دستان درازش را در سينه جمع کرد و چند قدمي به آرامي نزديک شد . دورو برش را بر انداز کرد ي . غنچه  عرق پيشانيش را به آرامي پاک کرد . چشمانش را بست . اما برقی که بوی فنا می داد از چشمانشان به بیرون جهید و تمام وجود غنچه در خود غرق کرد .اينک شيطان در چند قدمي او ايستاد و سر تا پاي او را براندار کرد . دهانش را خنده  اي کثيف پوشيد ، گوشهاي زشتش تيز تر شده بود با کوچکترين صدايي جابجا مي شدند . چند قدمي دايره وار دنبال هم چرخيدند ، سکوت !  سکوت و صداي زوزه ي سگ در هم پيچيده بود .در آن تاريکي فريادي بر آمد آن دو مانند سگهای گرسنه اي که شکارشان را یافته اند ، شده بودند.  

آسماني لب تا لب پوشيده از سياهي مرموز نه خورشيد نه ماه و نه ستاره اي ديده نمي شود نوري نا آشنا تاريکي را نشان مي دهد .در ميان آسمان جغدی صدا کنان عبور مي کند ، انگار داشت شیطان را یاری می داد ، غنچه او را می شناخت ، نیم نگاهی به آن داشت اما سودی نداشت ، برق چشمان شیاطین او را مغلوب کرده بود . سوز سردي مي آيد . دشتي پهن و وسيع دوردستهايي که به فاضلاب مي ماند . ای کاش آن لحظه را نمی دیدم ، غنچه زانو زد ، افسوس روي خاک افتاده اي اي افتاده . آنچنان خاموش که گويي مرده . رنگش مانند مردگان سفيد و زردشد . جايي از جراهت در تنش مشخص نيست اما  لبان خشکش باز است . وزش باد قطع مي شود . لبان نيمه بازش به آرامي تکان می خورد . غباري به آرامي از خا ک بر مي خيزد و در  هوا گم مي شود فقط صداي ناله مي آيد دستان مشت کرده پر از خاکش را به نزديک چشمان گريانش مي آورد دهانش همچنان باز است و چروکيده . در آن لحظه  بود که ریشه های غنچه را در دستان شیاطین دیدم ، می خواستند آن را برای همیشه برای خود ببرند ، خواستم به جنگ با شیطان بروم ، اما لحظاتی بود که غنچه تسلیم شیطان شده بود و دستش را در دستان آنها گذاشت و رفت ، رفت و این بود مرگ یک فرشته !

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 3:11  توسط مهجور  | 

چـشـمـهـايم احساس خستگي مي کردند ، آنقدر که آنها را به سختي باز نگه مي داشتم ؛ انگار مي خواست خوابم بگيرد ، چندين بار صورتم را با آب سرد شستم ولي فايده اي نداشت ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت ، نکند خواب آخرم باشد ؟ !

يک لحـظـه تمـام گـذشته هاي تلـخ و آينده و آرزوهاي بر باد رفته ام را در ذهـن مـرور کردم ؛ وقـتي که به گـذشـتـه ام فکر کردم با خـود گـفتم : بعد از اين همه زجر و سختي به اين راحـتي بايد بميرم ؟! دلم خيلي مي سوخت ؛ پس آرامشي را که بعد از سختي ها وعده اش را داده بودند کجاست؟

نمي دانـم قـلم سـرنوشتم در چه سرمايي يخ بسته بود که بايد تا آخر سـختـي و بد بختي ها برايم بنويسد ؟!

بدنم سرد شد و دستهايم به لرزيدن افتادند ، و چشمانم سياهی رفت ، به يکباره فرياد زدم  :

پس آرزوهايم چه ؟ من هنوز به هيچ کدام از آنهـا نرسيده ام ! شما را به خـدا صبر کنيد ! من هم حرف دارم ؛ اين انصاف نيست که به يکـباره خـواب سنگين قيامت را بر چشمـهاي پوسيـده در انتظـارم تحميل کنيد ؛ اين چشمها آنقدر به در و ديوار و آسمان و جاده ها دوخته شد که سياهي عجيبي بر  گرداگرد آنها حلقه زده است ، آنها فـقط روي صـورت شکسته ام مي توانند از خود دفـاعي داشته باشند که ما هم با اين صورت به زوال مي رويم ،

 از اينها گذشته نه تنها لبهايم در آرزوي يک لبخند و حتي يک کلام شادی بخش خشک شده اند ، دلم نيز آنقدر دلـهـره و بي تابي به خود ديده که ديگر از رمق افتاده است ، چـه کـنم که پـاهايم نيز تاب رفـتن به سرزمينهاي پر از خار را ندارد ، باور کنيد که ديگر تاب و تواني ندارم !

از شما مي خواهم براي يک بار که شده به اندازه باريکي يک تار موي از موهاي سياه دلربايان به اندازه يک آن از نگاه هـاي ويران کنندهء زيبا رويـان ، عدالت خود را در حق من روا داريد !

آخر شما چقدر سنگدليد ؟! من هم آدمم ! اين چه سهمي بود که از اين دنياي بزرگ نسيبم کرديد ؟

هيچ کس صدايم را نشنيد ، هيـچ کس صدايم را نمي شنود ! انگـار در اين هستي عظيم نيست شده ام ! تنها تکيه گاهم ديوارهاي سرد اتاق بود ؛ اين ديوار سخت و سرد بود که مي خواست سرم را رويش بگذارم ، ولي او نمي توانـسـت به من آن اطمينان را بدهد تا شايد مرگم را در آرامش بپذيرم

بدنم داشت سرد مي شد ؛ نمي دانم چرا زندگيم با سرما عجين شده است ! ديگر از سردي و سرما متنفرشده ام !

هيچ تلاشي چاره کار من نبود،  دست و پا زدن در باتلاق زندگيم ، جز فـرو رفـتني سريع، سـود ديگـري نداشت ، به ناچـار همه چيز را به ديـوار سپردم ، سرم را به آن تکيه دادم ، هر چند دلم نمي خواست چشمهايم را ببندم ، ولي بايد اين نا اميدي به دوش کشيدن را به پايان مي بردم ، چشمهايم را بستم ، به ناگاه بي اختيار چند قطره اشک از زير پلکهايم لغزيدند و خود را به بيرون رساندن ، احساس کردم که به روزگار نگاهي معصومانه کرده اند و گفته اند : که اي روزگار، رويت  سياه تر از بخت ما گردد !

و در انتها صورتم را روي ديوار گذاشتم تا سرما هر چه زودتر مرا بخواباند .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 0:57  توسط مهجور  | 

 

افراد آنلاين: نفر


www.irLearn.com

onLoad and onUnload Example