مطلبی که زمستان ۸۵ نوشتم ولی اکنون تقديم می کنم
بهار را با دلهره اي عجيب شروع کردم ،
هنوز چيزي از آن نگذشته بود که خبر خزاني زود هنگام به گوش مي رسيد،
آري روزگار کار خود را به درستي انجام داد ، با آمدن تابستان ، باد ويرانگر
سرنوشت تمام برگهايم را به تاراج برد و مرا لخت و عريان ميان سنگلاخ هاي
خود رها کرد ، پاييز از راه رسيد ، روز به روز گرداگرد ويرانه ي من مي گشت
تا اگر برگي مانده باشد بر زمين بريزد ، کار پاييز بيهوده بود ، رفت و هرچه
زودتر جايش را به زمستان سرد و بي رحمي داد که سرمايش مغز استخوان را
سياه مي کند ، هوا سرد است نايي برايم نمانده ، اين سرماي دهشتناک و در
برابر درخت بي بر و برگ من ، تقابليست ناجوانمردانه !
پس کجاست وعده ي گر صبر کني ؟!
خيلي سخت است چونکه « اين صبر که من مي کنم افشردن جان است »۱
آيا زمستان تمام خواهد شد ؟
آيا بهاري مي آيد ؟
يا باز هم بهارم تکراري دوبارست ؟
------------------------
۱ . هوشنگ ابتهاج