تبليغاتX
پُـــلِ گـِـــرِتـــس - بهار دلهره
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ××× آدم آورد در این دیر خراب آبادم

مطلبی که زمستان ۸۵ نوشتم ولی اکنون تقديم  می کنم

 

بهار را با دلهره اي عجيب شروع کردم ،

هنوز چيزي از آن نگذشته بود که خبر خزاني زود هنگام به گوش مي رسيد،

 آري روزگار کار خود را به درستي انجام داد ، با آمدن تابستان ، باد  ويرانگر

سرنوشت تمام برگهايم را به تاراج برد و مرا لخت و عريان ميان سنگلاخ  هاي

خود رها کرد ، پاييز از راه رسيد ، روز به روز گرداگرد ويرانه ي من مي گشت

تا اگر برگي مانده باشد بر زمين بريزد ، کار پاييز بيهوده بود ، رفت و هرچه

 زودتر جايش را به زمستان سرد و بي رحمي داد که سرمايش مغز استخوان را

سياه مي کند ، هوا سرد است نايي برايم نمانده ، اين سرماي دهشتناک و در

برابر درخت بي بر و برگ من ، تقابليست ناجوانمردانه !

پس کجاست وعده ي گر صبر کني ؟!

خيلي سخت است چونکه « اين صبر که من مي کنم افشردن جان است »۱

آيا زمستان تمام خواهد شد ؟

آيا بهاري مي آيد ؟

يا باز هم بهارم تکراري دوبارست ؟

------------------------

۱ .  هوشنگ ابتهاج 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 3:52  توسط مهجور  | 

 

افراد آنلاين: نفر


www.irLearn.com

onLoad and onUnload Example