تبليغاتX
پُـــلِ گـِـــرِتـــس - خدا کجایی ؟
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ××× آدم آورد در این دیر خراب آبادم

همش داد مي زدم ، خدا ! خدا کجايي ؟ يه بار هم به حرف من گوش کني چي مي شه ؟ باز يه چيزي تو وجودم  حرف مي زد ، يه چيزي رو تکرار مي کرد ، خوب حواسم رو جمع

کردم ؛ نمي فهميدم ؛

با خودم گفتم آهان ميگن وقتي مي خواي با خدا حرف بزني شيطان مياد و نميگذاره ! پس خودشه ؟! دلم يه جوري شد ! خوب که گوش دادم داشت

مي گفت «  و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و

نحن اقرب اليه من حبل الورديد »

با خودم گفتم : خوب کي چي بشه ؟ مگه من چي گفتم ؟! من هم مي خوام با اوني که ميگه اينقدر بهم نزديکه حرف بزنم ! پس چرا گوش نمي ده ؟! اصلا تو کي هستي ؟

 گفت « کاري نکن همه چيز رو بگم تا اون وقت .... »

گفتم : خوب مثلا" چي ميخواي بگي ؟

گفت : بگم ؟!

گفتم : بگو ! من که از زمين و آسمون داره برام مي باره ديگه !

گفت : ديدي ؟! ديدي کم آوردي خودت رو زدي به بدبخت بيچارگي !

گفتم : حرفتو بزن ! مي خواي گير بدي بزني زيرش ! تا نگي ول کنت نيستم !

گفت : باشه ! من که از خدامه !

گفتم : خوب ؟

گفت : تا حالا دروغ گفتي ؟

گفتم : کي چي ؟ چه ربطي داره ؟

گفت : مي گي يا برم ؟

سريع گفتم : نه !

گفت : نه چي ؟ نه دروغ يا نه اينکه نرم ؟

گفتم  : هر دو !

گفت : اي خدا بگم چکارت کنه ! يه بار هم که شده راستشو بگو ! مـــــن دهنــــم قرصه !

گفتم : ول کن ! مي گم وقتي حالت خوش نباشه از زمين و

آسمون برات مي باره مي گن نه ! نخواستيم بابا ! برو پي کارت !

گفت : باشه ! من فقط دلم سوخت !

گفتم  : نخواستيم ! به کي بگيم نخواستي ! مي خواي باهاش

حرف بزني نکير و منکر ها رو برات مي فرسته که آي ي ي ! بياو ببين ! برو ! برو بزار به درد خودم بسوزم !

داشت مي خنديد حالا نخند کي بخند

گفتم : مي خندي که چي ؟ هان ؟

با همون حالت خنده گفت : هيچي ! هيچي ! همينجوري خندم گرفت !

من هم عصباني گفتم : حتما " من خنده دارم نه ؟!

باز هم با خنده بيشتر گفت : آره ! آره !

گيج شدم  با خودم گفتم : اين ديگه از کجا پيداش شد ؟

گفت : خيلي وقته من اينجام ، تو نمي بيني !

گفتم : آهان پس تو همون ملکي هستي که برامون به پا

گذاشته ؟ هان ؟

گفت : کدوم ؟

گفتم : چي بهش ميگن ؟! ( داشتم فکر مي کردم که اون به

حرف اومد )

گفت : رقيب و عتيد ! دو تان نه يکي !

گفتم : همونا آره ! حالا کدومي ؟

گفت : هيچ کدوم ! مي ذاري حرفم رو بگم يا نه ؟

گفتم : باشه ولي حواست جمع باشه مثل همه حرف نزني !

گفت : باشه ! خوب حالا تو که به خودت هم دروغ ميگي ،

وقتي خودتي و خودت ، راس و حسيني با خودت حرف نمي زني ! وقتي هم مي خواي با خدا حرف بزني تو آسمونا دنبالشي ، خودت قاضي ، خوبه؟ ! اگه جاي خدا بودي که همينجاست چه بلايي سر اينجور بشري مي آوردي ؟

گفتم : آخه ! ( حرفم رو قطع کرد )

گفت : آخه نداره ! اينجور يادم دادن و اينجور فکر کردم و خيلي چيزاي ديگه رو بريز دور ، گيرم سر کلاس رفتي پاي تخته مي خواي برا همه يه مطلبي رو بگي بعد سرت رو بردي جلوي پنجره و داري حرف مي زني ! اون وقت چي ميشه ؟

گفتم : خوب معلومه هم بهم مي خندن هم گوش نمي دن !

گفت : آفرين ! پس چي ؟

گفتم : خوب درکش کنم  و با يقين بهش بگم !

گفت : خوب ! حالا يه چيز ديگه !

گفتم : باز چي ؟

گفت : سر به هوايي !

گفتم : نمي فهمم !

گفت : البته ! توي اين رودخونه پر آشوب زندگي اگه يه لحظه چشم از تکيه گاهت برداري وقتي به خودت مي ياي مي بيني واي چقدر ازش دور شدم ! يه لحظه که از ياد خدا غافل ميشي هم همينه ! يهو مي بيني که واي باز هم برگشتم به وسط گرداب !

حسابي گيج شده بودم ، سرم رو انداخته بودم پايين و داشتم

عرق شرم مي ريختم ، يه لحظه که به خودم اومدم صداي اون رو نمي شنيدم !

گفتم : کجايي ؟

صداي ضعيفي گفت : راستي خودت رو هم فراموش نکن !

گفتم :خودم ؟؟!

چيزي نگفت

گفتم : آخرش نگفتي کي بودي ؟

صداش خيلي ضعيف شده بود که گفت : خودت ! من خودتم!

مي خواستم حرف بزنم که حرفهام توي دهنم خفه شدن و

زبونم خشک شد و لبام ترک ور داشتن و دلم هري ريخت که اي خدا اين ديگه کدوم بلاييه ؟! مي خواستم  انسان بشم که پريده بودم توي نا آدمي !

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 3:14  توسط مهجور  | 

 

افراد آنلاين: نفر


www.irLearn.com

onLoad and onUnload Example