دلم تنگ است ، بغض عجيبي گلويم را مي فشارد ، نمي دانم چرا همواره آرزوي باربستن از اين دنيا را در سر مي پرورانم ! چرا هر لحظه براي مرگ ثانيه شماري مي کنم ؟! تا به اين اندازه مي دانم که به پوچي نرسيده ام اما شايد مهمترين دليلم اين شعر کارو باشد که :
در زماني که زمين کاشت مرا
گل زیبایی بجز خار نبود
پستي و هرزگي و هرزه گري
حسرتا بهر کسی عار نبود
زار و بد بخت و گرفتار کسی
که به این عار گرفتار نبود
هميشه همه را به وسعت دشتها و به زلالي آب رودهاي شهر مهجورم
مي پنداشتم ، ولي پس از سالها بيرون آمدن از تارهاي سپيدي که بر اطراف خود تنيده بودم اين عالم را جوري ديگر ديدم ، به شکلي که با خود گفتم اي کاش هرگز پاي به اين جهان نمي گذاشتم
دنيايي که پراز گرگ شده است ! دردناک تر اينکه آنها نمي دانند که در حال پاره پاره کردن يکديگرند ، آخر اين گرگهاي بي مرووت پوستين بره بر تن دارند ؛ چگونه مي توان گرگهايي را که پوستين بره پوشيده اند را از گرگهايي که از گرگ زاييده شده اند تشخيص داد ؟
سخت است ! سخت است زيستن در اين عالم ، چرا که براي بقاء تو نيز بايد خوي گرگ بودن را در وجودت بپروراني! !
ولي من نمي توانم گرگ باشم ! راستش را بخواهيد من براي اين کار ساخته نشده ام ! چگونه ضمير پاکم را به فراموشي بسپارم ؟! چگونه خاطرات سالها توهم پاکي سرزمينم را به فراموشي بسپارم ؟ اي کاش در آن عالم کودکي مي ماندم ! از آن زمان که به ياد دارم هرگز نمي خواستم بزرگ شوم ، چرا که من نيامده بودم که بمانم ، آمده بودم اندکي بازي کنم و بروم ! چرا ماندم ؟ نميدانم ! اين منجلاب دنيا بود که به پاهاي تاول زده من رحم نکرد و مرا در خود مي خواهد فرو ببرد ، خيلي زجر کشيدم تا به اينجا رسيدم ، چه بيراهه هايي که پشت سر گذاشتم تا به انتهاي اين راه برسم ، ولي افسوس که انتهايي برايش باقي نمانده ، اينجا جهنم واقعيست ! اينجا آخر دنياست ! آخر دنياي ديگري نيست ! و اما فقط مي ماند وعدهء پروردگار که : « عالمي ديگر هست ! »
مي خواهم براي يک بار هم که شده به اين يکتا اعتماد کنم چونکه هنوز در منجلاب زاييده ء دست بشر فرو نرفته ام ، زيرا به محض رسيدن به آن ، شناختمش و هيچ دست وپايي نزدم ؛ شايد بتوانم خود را به جايي برسانم که در نزديکي خود شاخه اي ببينم که از آسمان آويزان است ، دستم را بسويش دراز کنم ،در حاليکه تنها فاصلهء من و شاخه چند انگشت است ، در انتظار وزيدن نسيمي از جانب کسي هستم تا شاخه را تکان دهد و اين فاصله اندک را از بين ببرد و من بر اين شاخه چنگ بزنم ؛ شايد اين نسيم از سوي عزرائيل باشد و شايد هم از سوي منجيي که سالهاست در انتظارش صالحان موي سپيد کرده اند و رفته اند؛ پس مي مانم تا بيايد! هر کدام که باشند چشماهيم را فرش پايشان مي کنم .