تبليغاتX
پُـــلِ گـِـــرِتـــس - لحظاتی قبل از مرگ
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ××× آدم آورد در این دیر خراب آبادم

چـشـمـهـايم احساس خستگي مي کردند ، آنقدر که آنها را به سختي باز نگه مي داشتم ؛ انگار مي خواست خوابم بگيرد ، چندين بار صورتم را با آب سرد شستم ولي فايده اي نداشت ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت ، نکند خواب آخرم باشد ؟ !

يک لحـظـه تمـام گـذشته هاي تلـخ و آينده و آرزوهاي بر باد رفته ام را در ذهـن مـرور کردم ؛ وقـتي که به گـذشـتـه ام فکر کردم با خـود گـفتم : بعد از اين همه زجر و سختي به اين راحـتي بايد بميرم ؟! دلم خيلي مي سوخت ؛ پس آرامشي را که بعد از سختي ها وعده اش را داده بودند کجاست؟

نمي دانـم قـلم سـرنوشتم در چه سرمايي يخ بسته بود که بايد تا آخر سـختـي و بد بختي ها برايم بنويسد ؟!

بدنم سرد شد و دستهايم به لرزيدن افتادند ، و چشمانم سياهی رفت ، به يکباره فرياد زدم  :

پس آرزوهايم چه ؟ من هنوز به هيچ کدام از آنهـا نرسيده ام ! شما را به خـدا صبر کنيد ! من هم حرف دارم ؛ اين انصاف نيست که به يکـباره خـواب سنگين قيامت را بر چشمـهاي پوسيـده در انتظـارم تحميل کنيد ؛ اين چشمها آنقدر به در و ديوار و آسمان و جاده ها دوخته شد که سياهي عجيبي بر  گرداگرد آنها حلقه زده است ، آنها فـقط روي صـورت شکسته ام مي توانند از خود دفـاعي داشته باشند که ما هم با اين صورت به زوال مي رويم ،

 از اينها گذشته نه تنها لبهايم در آرزوي يک لبخند و حتي يک کلام شادی بخش خشک شده اند ، دلم نيز آنقدر دلـهـره و بي تابي به خود ديده که ديگر از رمق افتاده است ، چـه کـنم که پـاهايم نيز تاب رفـتن به سرزمينهاي پر از خار را ندارد ، باور کنيد که ديگر تاب و تواني ندارم !

از شما مي خواهم براي يک بار که شده به اندازه باريکي يک تار موي از موهاي سياه دلربايان به اندازه يک آن از نگاه هـاي ويران کنندهء زيبا رويـان ، عدالت خود را در حق من روا داريد !

آخر شما چقدر سنگدليد ؟! من هم آدمم ! اين چه سهمي بود که از اين دنياي بزرگ نسيبم کرديد ؟

هيچ کس صدايم را نشنيد ، هيـچ کس صدايم را نمي شنود ! انگـار در اين هستي عظيم نيست شده ام ! تنها تکيه گاهم ديوارهاي سرد اتاق بود ؛ اين ديوار سخت و سرد بود که مي خواست سرم را رويش بگذارم ، ولي او نمي توانـسـت به من آن اطمينان را بدهد تا شايد مرگم را در آرامش بپذيرم

بدنم داشت سرد مي شد ؛ نمي دانم چرا زندگيم با سرما عجين شده است ! ديگر از سردي و سرما متنفرشده ام !

هيچ تلاشي چاره کار من نبود،  دست و پا زدن در باتلاق زندگيم ، جز فـرو رفـتني سريع، سـود ديگـري نداشت ، به ناچـار همه چيز را به ديـوار سپردم ، سرم را به آن تکيه دادم ، هر چند دلم نمي خواست چشمهايم را ببندم ، ولي بايد اين نا اميدي به دوش کشيدن را به پايان مي بردم ، چشمهايم را بستم ، به ناگاه بي اختيار چند قطره اشک از زير پلکهايم لغزيدند و خود را به بيرون رساندن ، احساس کردم که به روزگار نگاهي معصومانه کرده اند و گفته اند : که اي روزگار، رويت  سياه تر از بخت ما گردد !

و در انتها صورتم را روي ديوار گذاشتم تا سرما هر چه زودتر مرا بخواباند .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 0:57  توسط مهجور  | 

 

افراد آنلاين: نفر


www.irLearn.com

onLoad and onUnload Example