در ميان کوچه هاي کثيف و تنگ در دل شهري عجيب و غريب ، سر گشته و مغرور در اوج تنهايي . در روز های آغازين طبيعت خبر مرگ زندگانی به گوش میرسید ، در اوج وحشت ونا اميدي ، در غربت بزرگ ميان هيچ هاي امروزي ، درپشت ديواري رو به غروب آفتاب ، آن جا که چشم حسودان و بد خاهان سوي ديدن ندارد جايي که حتي زمان حق حضور نداشت . مکانش همچو محراب تو را به بالا هدایت می کرد ، غنچه اي شکفت بود ... زيبا بود بسيار زيبا بود! بوي زندگي مي داد ؛ ديدنش زندگي بخش بود و بويدنش شادي بخش ! غنچه اي که دست هيچ نامردي را لمس نکرد بود. تازه بود به تازگي آهي که از ته دل مي آيد و آماده شکفتن. سرخ به سرخي لب کودکي زيبا و ظريف به ظرافت اشک چشمان من و باريشه ، ريشه اي به استحکام ريشه سروي بلند .
همه مردم شهر سياه در خواب بودند ، خوابي هميشگي و سنگين آنچنان سنگين که حتي صداي ناله من آن را نشکست همه جا در سکوت مرگ فرو رفته بود وتاريک بود . حسی غریب مرا متوجه موجودی می کرد، انگار درخواب سايه ها کسي بيدار بود . آن که نفرت من بود . رنگش سياه تر از گناه من ، کثيف تر از لجن سايه ها و شکلش با دو چشم سرخ ، پر از آتش دهانش چرکين و انباشته از حسادت ، گوشهايش مانند گوشهاي سگ تازي ، زشت و کشيده ، رنگ سفيدِ آلوده گوشهايش قيا فه ناموزونش را بد ترکيب تر جلوه مي داد ، صورت سياهش پر از چين و جروک و دود و کينه و نا اميدي و نفرت بود قد کوتاه و پشت خميده اش خساستي ابدي داشت ، دستان آويزان و کشيده که در پشتش روي زمين ولو و سنگين بر زمين کشيده مي شد پر از خشم بود و پاهايش که در نيم تنه وحشت آور او فرو رفته حيواني دهشناک و عجيب را به تصوير مي کشيد . آري شيطان که لعنت خدا بر او باد بيدار بود ودوستانش نيز از بيداري او بيدار ...
در امتداد دستان رازش سیاهی پیدا شد ، کسی که از جنس خود شیطان بود ، هم رنگ و هم بویش ، نفرت کم کم داشت سوی چشمانش را از من می گرفت ،
چشمان شومشان به هم خيره شد . چشمانشان مالامال از خشم و دشمني خاموشي بود . شيطان دستان درازش را در سينه جمع کرد و چند قدمي به آرامي نزديک شد . دورو برش را بر انداز کرد ي . غنچه عرق پيشانيش را به آرامي پاک کرد . چشمانش را بست . اما برقی که بوی فنا می داد از چشمانشان به بیرون جهید و تمام وجود غنچه در خود غرق کرد .اينک شيطان در چند قدمي او ايستاد و سر تا پاي او را براندار کرد . دهانش را خنده اي کثيف پوشيد ، گوشهاي زشتش تيز تر شده بود با کوچکترين صدايي جابجا مي شدند . چند قدمي دايره وار دنبال هم چرخيدند ، سکوت ! سکوت و صداي زوزه ي سگ در هم پيچيده بود .در آن تاريکي فريادي بر آمد آن دو مانند سگهای گرسنه اي که شکارشان را یافته اند ، شده بودند.
آسماني لب تا لب پوشيده از سياهي مرموز نه خورشيد نه ماه و نه ستاره اي ديده نمي شود نوري نا آشنا تاريکي را نشان مي دهد .در ميان آسمان جغدی صدا کنان عبور مي کند ، انگار داشت شیطان را یاری می داد ، غنچه او را می شناخت ، نیم نگاهی به آن داشت اما سودی نداشت ، برق چشمان شیاطین او را مغلوب کرده بود . سوز سردي مي آيد . دشتي پهن و وسيع دوردستهايي که به فاضلاب مي ماند . ای کاش آن لحظه را نمی دیدم ، غنچه زانو زد ، افسوس روي خاک افتاده اي اي افتاده . آنچنان خاموش که گويي مرده . رنگش مانند مردگان سفيد و زردشد . جايي از جراهت در تنش مشخص نيست اما لبان خشکش باز است . وزش باد قطع مي شود . لبان نيمه بازش به آرامي تکان می خورد . غباري به آرامي از خا ک بر مي خيزد و در هوا گم مي شود فقط صداي ناله مي آيد دستان مشت کرده پر از خاکش را به نزديک چشمان گريانش مي آورد دهانش همچنان باز است و چروکيده . در آن لحظه بود که ریشه های غنچه را در دستان شیاطین دیدم ، می خواستند آن را برای همیشه برای خود ببرند ، خواستم به جنگ با شیطان بروم ، اما لحظاتی بود که غنچه تسلیم شیطان شده بود و دستش را در دستان آنها گذاشت و رفت ، رفت و این بود مرگ یک فرشته !