نمی تونم چیزی بنویسم
هیچ چیز زبان حالم نیست بجز این اشعار
دل تنگم
من آن ابرم كه مي خواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند كجا سر مي گذارد
چند ياد چمن و حسرت پرواز كنم
بشكنم اين قفس و بال و پري باز كنم
بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
من هنوز آرزوي فرصت پرواز كنم
خار حسرت زندم زخمه به تار دل ريش
چون هواي گل و مرغان هم آواز كنم
بلبلم ، ليك چو گل عهد ببندد با زاغ
من دگر با چه دلي لب به سخن باز كنم
سرم اي ماه به دامان نوازش بكذار
تا در آغوش تو سوز غزلي ساز كنم
به نوايم برسان زان لب شيرين كه چو ني
شكوه هاي شب هجران تو آغاز كنم
با دم عيسوي ام گر بنوازي چون ناي
از دل مرده بر آرم دم و اعجاز كنم
بوسه مي خواستم از آن مه و خوش مي خنديد
كه نيازت بدهم آخر اگر ناز كنم
سايه خون شد دلم از بس كه نشستم خاموش
خيز تا قصه ي آن سرو سرافراز كنم
مرگ روز
مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيوناست ؟
ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
تو مي روي به حجله و من مي روم به گور
هوشنگ ابتهاج
عنوان مطلب هم یکی از اشهار آقای ابتهاج است به نام درد گنگ